تبليغاتX
به وبلاگ آواره شهر غم خوش آمدید.

به وبلاگ آواره شهر غم خوش آمدید.

اینجا شهر غم است.صاحبش آواره آن شهر است .همیشه با شما هستیم

 

 

کاش یه کاری بکنیم که خستگی ها در بشه

                                              مرهمی بشیم که زخم آدمها بهتر بشه

 

کاش دستِ پرنده های بی پناه رو بگیریم

                                             توی آسمون بریم دامن ماه رو بگیریم

 

 

کاش بنشینیم پای صحبت اونا که بی کَسَن

                                            اگه درد دل کُنن به آرزوشون می رسن

 

 

کاش که این یه جمله هیچ موقع ز یادمون نره

                                        آدمی چه بد باشه چه خوب باشه ، مسافره

 

*   آواره شهر غم :   سید حمید میرکمالی   *

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 23:38  توسط سید حمید میرکمالی  | 

cartpostaleto.blogfa

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 21:57  توسط سید حمید میرکمالی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 14:55  توسط سید حمید میرکمالی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 14:53  توسط سید حمید میرکمالی  | 

عکس های عاشقانه هنری با متن فارسی  - pixfa.net

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 14:46  توسط سید حمید میرکمالی  | 

عکس های عاشقانه هنری با متن فارسی  - pixfa.net

آن دم که با تو باشم یکسال هست روزی

وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 14:45  توسط سید حمید میرکمالی  | 

اگه تو مال من بودی دنیا یه رنگ دیگه داشت   
             میشد با هر نگاه تو، تو آسمون ستاره داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:1  توسط سید حمید میرکمالی  | 

در کابوس شبانه ام زمانی که همه

تنهایم می گذارند

چشم که می گردانم می بینم تنها

کسی که کنارم مانده ای

تویی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 18:12  توسط سید حمید میرکمالی  | 

عشق من ناز نکن، عمر ما پایون می گیره
یه روزی دست زمونه تو رو از من می گیره
وقتی تنها با تو بودن واسه من زندگیه
تو رو دیدن، تو رو خواستن رو کی از من می گیره

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 18:9  توسط سید حمید میرکمالی  | 

گریه ها ی شبانه ام امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم
آنقدرگرفته است،که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه
کنم. می خواهم نباشم.حس می کنم جایی ازقلبم
سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم.خسته ازهیچ
کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها
نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 17:56  توسط سید حمید میرکمالی  | 

اشک من  خودتو نگه دار
نیا پایین منو رسوا می کنی
آخه غم تو میون جمعی
چرا تنها  منو پیدا می کنی

می شکنی منو با نگاهی  پیش مردم
آخه ای چشم سیاه
خون قلب منو هر شب  جای باده
توی مینا می کنی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 17:52  توسط سید حمید میرکمالی  | 

چه حاشـــایی کنم دیگر همه بینند حـــالــم را
چو پیدا شد نهان هایم، نمایان گشته اسرارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 17:27  توسط سید حمید میرکمالی  | 

عاشقشم!

love

                        love

love

  love

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 16:42  توسط سید حمید میرکمالی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 15:12  توسط سید حمید میرکمالی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 15:11  توسط سید حمید میرکمالی  | 

یه مسافر بود و یه جاده که هیچ کس نمی دونست آخرش به کجا می رسه

 

ولی مسافر شجاع قصه ی ما

 

مسیرشو انتخاب کرد و با ساکی که توی دستش بود

 

راهیه جاده ای شد که تابلو های ایستش ا ز بین رفته بود

 

و اونقدر رفت .....

 

که خاطره ی دستایی که به نشونه ی خدا حا فظی تکون می خوردن

 

توی ذهن کسی جا موند که اول جاده ایستاده بود و

 

آروم آروم اشکاشو پاک می کرد که مسافرش بهش نگه:

 

( پشت سر مسافر گریه شکوه نداره )

 

شاید جاده بی راهه داشت که مسافر راه برگشتشو گم کرد

 

شاید هم ......

 

ولی یه کسی که هنوز هم سر خط ایستاده تنها حرفش اینه که :

 

ای مسافر عزیزم اینجا منتظر می مونم

 

تو یه روز ی بر می گردی اینو خیلی خوب می دونم

 

مدتی می شه نگاهم ته خط رسید عزیزم

 

تجربه شد واسه چشمام پشت پات اشکی نریزم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 13:15  توسط سید حمید میرکمالی  | 

 اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبها

             اگر حرفی زدم از عشق تویی مفهوم و معنایش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 13:0  توسط سید حمید میرکمالی  | 

تو گفتي كه دوست شيم . . . تو خواستي عاشق شيم ... تو لفظ ديونگي و به ميون كشيدي ؟
تو گفتي يكي باشيم تا عبد . . .
تو خواستي عاشق شيم تا هميشه . . .

تو از ديونگي ـ جنون و دوست داشتن گفتي . . . يادت مي ياد ؟

ولي حالا چي ؟!

حالا چي . . . حالا كه منم به همون دردي كه تو گفتي . . . به همون دردي كه تو ازش دم مي زدي . . . مبتلا شدم
همون دردي كه مي گفتي بهترين حسيه كه باعث تمايز و برتري دو تا آدم نسبت به هم مي شه . . . عشق و مي گفتي
يادت مي ياد ؟؟؟ ولي حالا چي ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 18:36  توسط سید حمید میرکمالی  | 

نمی گویم

تا نداند کسی

 چه بد حالیست که در

آسمان قلبت

پر زستاره باشدو تو

تنها دل به نوره

تک ستاره ای خوش کرده باشی که

راحت _ ساد و آسان

رهایت کردو رفت....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 18:28  توسط سید حمید میرکمالی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 16:1  توسط سید حمید میرکمالی  | 

 

لالالالا قصه هاي خيلي ساده


از اونهاي که توش مهتاب زياده

لالالالا خوابهاي خيلي پريشون


از ادمهاي با چشماي گريون


لالالالا باد بادکهاي طلايی


تو صندوقچن ولي بد جورهواي

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 15:45  توسط سید حمید میرکمالی  | 

از همه دلم گرفته ، دلم بس هوای گریه های شدید از فراغ ها در فراغ ها را دارد

ازحس غریبی که یک عمرهمرائیم می کند دلم گرفته ، دلم گرفته از رفتار

 آشنایان ، دلم گرفته ازتوای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

چگونه بیان کنم دل گرفتـــگی های خویشرا درحالیکه

بغض راه گلویم را بسته ، یک عمر احساس

تنهائی ، یک عمردلتنگی ، یــــک

عمرامیدهای لرزنده ، یک

عمرخوبی کردن و

نگاه کردن به

لبخنــــــد کسی ،

اکنون همه را بیهوده

می خوانم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 10:31  توسط سید حمید میرکمالی  | 

kiss

بوسه آغازی برای ما شدن

 
لحظه ای با دلبری تنها شدن

***********
بوسه سرفصل كتاب عاشقی

 
بوسه رمز وارد دلها شدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 10:25  توسط سید حمید میرکمالی  | 

آخ كه چقدر دلم تنگ نوشتن است نوشتن از چیزهایی كه می بینم

 نوشتن از چیزهایی كه دوست دارم نوشتن از چیزهایی كه در دل دارم

 نوشتن از جنگ و گریز نوشتن از اشك و لبخند نوشتن از عقل و عشق

 نوشتن از دوست داشتن و مهر ورزیدن نوشتن از بنده و بندگی، بنده

 حق بودن و شاد بودن و امیدوار بودن ........ولی چرا نمی توانم ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 10:17  توسط سید حمید میرکمالی  | 

دوسِت دارم نه به اندازه بارون چون یه روز بند میاد...

دوسِت دارم نه به اندازه برف چون یه روز آب می شه...

دوسِت دارم نه به اندازه گل چون یه روز پزمرده می شه...

دوسِت دارم به اندازه دنیا چون هیچ وقت تموم نمیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 10:9  توسط سید حمید میرکمالی  | 

 وقتي رسيدي توي قصه هاي من

 رنگي نداشتند همه لحظه هاي من

 اين اشک سردو ديگه تو به دل نگير

 من با نگاهت شدم توي عشق اسير

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:46  توسط سید حمید میرکمالی  | 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...
       وسعت تنهائيم را حس نکرد
در ميان خنده هاي تلخ من.. 
        گريه پنهانيم را حس نکرد...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:44  توسط سید حمید میرکمالی  | 

 حالا و در این زمان ... گفتن، نوشتن و تکرار همه ی احساسی که میشه به عزیزترین و محرم ترین و بهترین همراه زندگیم – تو – داشته باشم حس قشنگی به من می ده که دلم می خواد خیلی زود به زود باهاش تازه بشم ... دلم می خواد بگم و بگم، و براش هیچ نهایتی رو نشه گفت. دلم می خواد با تو باشم، از تو بگم، از تو بنویسم، فقط و فقط برای همیشه ... با توام، همیشه و همیشه، فقط و فقط برای همیشه ... خیلی دوستت دارم مهربون ترین و عزیزترینم ...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:35  توسط سید حمید میرکمالی  | 

ديروزها رويايم بودي،اين روزها در مني...

ديروزها مي خواستمت،اين روزها دارمت...

ديروزها غم بود،اين روزها تويي...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:34  توسط سید حمید میرکمالی  | 

مرا چون قطرۀ اشکی ز چشم انداختی رفتی
تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی

 
به چندین آرزو چون سایه در پای تو افتادم
ولی دامن فشاندی قد بناز افراختی رفتی

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:25  توسط سید حمید میرکمالی  |